و اكنون كه تو هستي...

آرشينم

بي اراده ي خود پا در اين دنيا نهادي

به خواست من ،به خواست پدرت

من اما با ترديد و ترس و نگراني روبرو بودم

ترديد و ترس از وظيفه ي سنگين

نگران از فرداهاي تو

واكنون كه تو هستي

ما مسئوليم

مسئوليم كه فراهم كنيم آنچه را كه نياز براي رشد توست

مسئوليم كه هدايت كنيم تورا به سمت انسانيت

مسئوليم كه مبادا آنگونه پرورش يابي كه نبايد

و مسئوليم و مسئوليم و مسئول...

  وتو دختركم در اين دنيا،

بياموز اصل هايي كه رنگ باخته اند

بياموز محبت را، دوست داشتن را

بياموز ساده زيستن را

و بياموز آنچه تو را به سمت انسانيت سوق مي دهد

اينگونه بي شك موفق خواهي شد

و من ميدانم كه خواهي دانست و خواهي توانست...

                                                                                                        به اميد آن روز...

لحظات ناب میان من و تو..

دوستی واژهای است که باید برای ارتباط میان من و تو بکار برد..

اری ما دوست هستیم و این زیباترین اتفاق میان ماست:-)

البته بهتر است اینگونه بگویم دوستی ۳نفره ی هادی فرناز ارشین...

دوستی ما هر روز بیشتر از پیش تکامل پیدا میکند من و پدرت اگاهانه در حال تکامل بخشیدن تو هستیم و تو نا اگاهانه در تکامل ما نقش داری و این شاید زیباترین بزرگترین و عجیبترین اتفاق زندگی ما باشد

دختر کوچولوی داستان پدر و مادرش را کامل میکند😊

ما پرتلاش تر و باپشتکار تر و ازادانه تر از هر زمان پیش میرویم و اینها فقط بخاطر توست تو دلیل همه ی این پیش روی ها هستی پس تو در حال تکامل بخشیدن ما هستی

شاید این زمان را هرگز به خاطر نیاورم و در میان انبوهی از خاطرات خوب و بد گم شود فقط بدان با هم لحظات نابی را سپری کردیم

با هم داستان نوشتیم قرار شد کتابش کنیم و هفته ای یکبار داستان بنویسیم تو را نویسنده کوچولو خطاب کردم و در تصورات روزی را دیدم که تو بزرگترین نویسنده ی جهانی

دوستت دارم نویسنده کوچولوی مامان

رقص باله

بعد از زبان این دومین اقدام من و پدرت هست برای اینکه مهارتی کسب کنی.. این رو انتخاب کردیم چون زیباست و یک هنره و البته احساس کردیم که تو دوستش داری و اگر زمانی احساس کنم که از این راهی که در پیش گرفتیم لذت نمیبری قطعا ادامه نخواهیم داد.. امیدوارم درست انتخاب کنیم و خوب پیش بریم که در نهایت منجر به شاد بودنت بشه.. خوشحالی تو ارزوی من و پدرته..گرچه مدتیست که سردرگم شدم و سعی در برگردوندن ارامشم دارم تا بتونم وظیفم رو درست انجام بدم!

من و ببخش دختر کوچولوی مامان..

ایده های تو..

گوشیم و برداشتی یه اهنگ اوردی میگی مامان صبح من و با این اهنگ بیدار کن خودت صدام نکنیا این اهنگ و بذار من بیدار میشم...

شمال با دوستای جدید..

 

امروز سومین روزه که شمال هستیم البته چند ساعت دیگه میخواهیم اماده شیم و برگردیم کرج. چند روز خوبی رو سپری کردیم به همراه عمو محسن و خاله نیلوفر به شما هم بد نگذشت. تجربه زندگی با ادمای جدید!عاشق حسای کودکانتم.. عمو محسن! خاله  نیلوفر! اینها رو خیلی تکرار میکردی تو سرگرم کودکی کردنهات بودی و من به خاطر اینکه ادم بزرگها ناراحت نشن مزاحم کودکی ناب تو میشدم و همش تذکر میدادم ارشین جان خاله رو اذیت نکن!ادم بزرگیم دیگر دنبال به اصطلاح بزرگی کردن!  بزرگی کردنهای مخرب!  همین الان به این فکر میکردم که وقتی برات مینویسم بیشتر متوجه اشتباهات تربیتی میشم باید برات بنویسم بیشتر از قبل..

 

 

واین بود اولین تجربه خوشحالی من و پدرت بخاطر پیشرفت تو...:-*

2 ماه مونده تا ورود به 4 سالگی..

2 ماه دیگه تا تولدت مونده فرفری! 2 ماه دیگه قدم میذاری تو 4 سال! باید کمی فکر کنم و 3 سالگیت رو مرور کنم و برای 4 سالگی که تو راهه فکری بکنم. دوران طلایی زندگیت داره به نصف میرسه 3 سال از 6 سال گذشته. امیدوارم این 6 سال اونقدر پر بار باشه که کل زندگیت رو طلایی کنه و من در آینده های دوری که نزدیک هستن با دیدن زندگی تو هزاران بار شکر گذار خدا باشم...

آرشین فرفری میگه خودم می تونم..

چند وقتیه هر کاری که میخوای انجام بدی و نیازه که من کمکت کنم اجازه نمیدی و میگی خودم میتونم... از کلی راه، (قصه و شعر)وارد میشم که اجازه بدی کمی کمکت کنم و نتیجه ی مطلوب رو وقتی مسواک میزنی یا حموم میری بدست بیاریم اما اکثرا شکست میخورم و در اخر خودت انجام میدی بماند که کلی حرص میخورم البته تمام سعیم رو میکنم که متوجه نشی. از طرفی هم خوشحالم که داری استقلال بدست میاری و دارم خودم رو قانع میکنم که به راحتی با این قضیه کنار بیام که هم تو این دوره رو خوب بگذرونی و هم خودم اذیت نشم.

ناگفته ها...

ستاره بازی

مدتیه برای کارای خوبی که انجام میدی ستاره میدم و میگم مثلا وقتی 20 تا شد جایزه داری 20 تا ستاره اول رو گرفتی و جایزه اش یه ابرنگ بود. صورت نقاشی شده ی تو با ابرنگ البته مامان وارد نبود چشمک

عقد دایی

7 دی جشن عقد دایی محمد بود اینم یه عکس با طناز از روز عقد دایی جونآرام

گل بازی

چند ماه پیش رفته بودیم خونه خاله سمانه با هم رفتیم کتاب فروشی و من برات یک بسته گل برای بازی گرفتم هر از گاهی میاریم و شما باهاش بازی میکنی البته هنوز فقط کف دستت میتونی شکلایی درست کنی که خودت میگی اینا مار یه بارم میگفتی موز هستنبوس

کاردستی

هر از گاهی تو کنارمی و مشغول بازی منم  یهو میزنه به سرم که یه چیزایی درست کنم مثل اینا:

دو تا هم عروسک برای ارایه کار یه درس درست کردم که دادمش به شماآرام

اتفاق زیاد افتاده اما من تنبلی کردم و خیلیهاشون تو حافظه ام نیستغمگین

پوزش بابت کم نوشتن

خیلی وقته کم و بیش مینویسم!هر از چندی سری به این خونه میزنم اما انگار مغزم خالیه!گرچه روزهامون پر از اتفاق بوده!

تو کلی تغییر کردی ... کلی..........چیزی نمونده که 3 سالگیت هم تموم شه. اره 3 سال! تکراریه اگر بخوام بگم انگار همین دیروز بود که ... پس چیزی نمیگم وحتی در موردش فکر هم نمیکنم. به امروز و آینده فکر میکنم و البته نه!!! جرقه ای تو ذهنم میگه: امروز فقط امروز فقط به حال فکر کن.. نگذار گذشته و اینده حال پر ارزش رو ازتون بگیره ! تو لحظه زندگی کن دوستش بدار بیشتر از قبل..  کوچولوت رو از شر دستورهای بی مورد رها کن!  لذت های امروز رو با بایدها و نبایدها ازش نگیر! دارم سعی میکنم که اینجوری باشم.. خدایا این توانایی رو بهم بده لطفا.. 

مدتیه دارم میرم کلاسای مربی گری مهد و تو پیش ارتمیس 3-4 ساعتی از روز رو میگذرونی و من عاشق این گذر لحظه هاتم.. چون تو دوسشون داریآرام کلاسا اگر منتهی به کار نشه یه ارزش بزرگ داره.. دیدگاه من رو نسبت به خیلی چیزها عوض کرده و در واقع وسعتی بخشیده به اون. این روزها فکر میکنم که باید تلاشی بزرگ در زمینه پرورش بچه ها صورت بگیره این روزها فکر میکنم تازه فهمیدم که باید تو چه رشته ای فعالیت میکردم! من عاشق بحثایی هستم که در رابطه با تو و کوچولوهای مثل تو میشه..  و هزاران بار در درونم زمزمه میکنم سکوت تاسف بار رو.. و واقعا وای به حال ما ادم بزرگاااااا...

الان هم چیزی ننوشتم در رابطه با تو اما حتما به زودی برات عکس میزارم و کمی از این روزهامون برات میگم... دوست دارم فرشته کوچولوی مامانمحبت

شاعرکوچولوی من..

همین چند دقیقه پیش توی اتاق من و بابایی خوابیده بودی.. هوا رو به تاریکی و من اومدم تو اتاق با یه بستنی و صدات کردم و گفتم برات سورپرایز دارم. خوشحال شدی و ازم گرفتی. بعد رفتم سمت پنجره که پرده کنار زده شده رو کامل بکشم.. یکدفعه تو گفتی: اینجا یه عصر پاییزی زیباست.. من متعجب نگات کردم و گفتم چی؟ در ادامه گفتی: که ما اینجا زندانی شدیم! و ذهن مشغول من که ایا این رو جایی شنیدی یا حس خودت بود که بیان شد به هر حال نیاز بود که ثبت بشه تا بعدها اگر شاعر شدی بگم که این اولین شعر نوی کوتاه تو بود...
محبت

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 15 صفحه بعد