آرشين ، دختر خردمند ايراني

بيست ماهگي نامه...

دختر نازنين و مهربونم چند روزيه كه به بيست ماهگي قدم گذاشتي و هر روزت متفاوت با روز قبل چون هر روز چيزاي جديدي ياد ميگيري مثلا دو سه روزيه كه مامان فرحناز و ادداز صدا ميكني ديشب با بابايي داشتيم فيلم نگاه ميكرديم(حرفه اي) محو فيلم بودم و از تو غافل و تو، تو بغلم نشسته بودي كه با اين مدل صدا كردن: ادداز منو نيگا كن و دو دستي كه سفت هر دو طرف صورتم رو گرفته بود و تلاش ميكرد اونو به سمت خودش بچرخونه به خودم اومدم و سعي كردم بيشتر بهت توجه كنم يا 2-3 روز پيش كه باز سرگرم كاري بودم كه داشتي ميگفتي مامان جون وقتي جوابي نشنيدي با لحن محكمتري گفتي ادداز عزيزم و من... از كلمات محبت آميز ديگه هم خيلي استفاده ميكني در واقع اينقدر شنيدي انگا...
7 آبان 1392

مگه ميشه اينها رو نگفت!!!

دختر خوش زبون من، توي 19 ماهگيت ديگه تقريبا همه ي كلمات رو با لحن قشنگت درست مثل طوطي تكرار ميكني بابا هادي بهت ميگه: آرشين اگه تو اين زبون و نداشتي كلاغا ميخوردنت؟! و جواب تو:اد حالا كه هر روز داري بزرگ و بزرگتر و شيرين و شيرين تر ميشي گفتني ها هم در موردت بيشتر ميشه... سعي ميكنم تا جايي كه ميشه همرو برات بنويسم تا بعدها از خوندنشون لذت ببري حدودا 1 ساعت پيش برده بودمت حموم از حموم اومديم بيرون لباست رو تنت كردم ميخواستم بهت شير بدم كه بخوابي يكدفعه گفتي: ماما دادا بتو ادين يخ نگونه وعكس العمل من: چشماي گرد بود و گفتن اين جمله كه ارشين من اخر ميخورمت اينقدر شيرين زبوني چند روز پيش رفته بودي كنار پنجره ي اتاق كه نور و گرما...
27 مهر 1392

اين روزهاي تو و من..

مدتيه از كلمات زيادي استفاده ميكني و هر چيزي رو كه ميشنوي مثل طوطي تكرار ميكني و سعي داري اون كلمه رو بگي اين خيلي خوبه و عاشق اين تلاش قشنگتم اما به يه مشكلي برخوردم اونم اين كه چون تلفظ كلماتت خيلي شبيه به هم هستن يه وقتايي فهم يه سري از كلمات واقعا برام سخته و همش با خودم ميگم كه بايد خيلي بيشتر دقت وتوجه رو اين مسئله داشته باشم چون خيلي وقتا متوجه نشدنمون شاكيت ميكنه و با لحن محكم تري اون كلمه رو بيان ميكني كه متوجه شيم وقتي ازت ميپرسيم كه مثلا منظورت ... كلمه هست در صورتي كه اشتباه باشه با لحن ناراحت ميگي نه و در صورتي كه بتونيم كلمه رو درست حدس بزنيم خيلي شاد و خوشحال با اون لحن نانازت ميگي اد و اون وقت ماهم كلي خوشحال ميشيم از اين ك...
25 مهر 1392

يه صبح جمعه ي عسلي

امروز صبح جمعه شيريني داشتيم... از هادي جون خواستم تا گيتارش رو بياره و كمي بنواره تا عكس العملت رو در مقابلش ببينيم.. شروع كردم به فيلم گرفتن و تماشاي شما 2تا و مواجه شدم با آرزوهاي قشنگ بابادي جون براي آينده نزديك تو در رابطه با ياد گرفتن انواع ساز خيلي برام لذت بخش بود شنيدن اين آرزوهاش و توجهش نسبت به تو و آيندت   ...
19 مهر 1392

اواسط 19ماهگي..

هوا كمي سرد شده كم كم ميشه رسيدن دو فصل سرد سال رو حس كرد.. ديروز بعداز ظهر وقتي كه بابايي خواب بود من و تو مشغول كنار گذاشتن لباساي تابستون تو كه كمي هم برات كوچيك شده بودن و در اوردن لباساي گرم شديم با برداشتن هر لباست كلي ذوق و شوق ميكردم و كلي قربون صدقت ميرفتم و همشون رو امتحان ميكرديم كه ببينيم اندازت شدن يانه!تو هم همراه با من همش ميگفتي: ماماجو انازه؟ تقريبا همشون اندازه بودن و تو براي اين فصل لباساي زيادي داري ارشين توكي اينقدر بزرگ شدي؟؟؟؟؟!! گذر زمان هر روز بيشتر از قبل داره خودشو با فكرم درگير ميكنه !!! دو روز پيش بابايي موند خونه تاببريمت دكتر آخه يه كوچولو علائم سرما خوردگي داشتي.. از روز قبل كلي روي تصورات ذهنيت كا...
17 مهر 1392

ايتاب

چند وقتيه خيلي به كتاب علاقه نشون ميدي منم از فرصت استفاده كردم و براي اينكه بيشتر با كتاب انس بگيري 2 روز پيش با بابا هادي رفتيم نمايشگاه بهمن و چند تا كتاب برات خريديم با يه عروسك باب اسفنجي بهت ميگم باباهادي چي برات خريده ميگي ايتاب اينم عكسشون: ...
9 مهر 1392

يه سفر ديگه به شمال و...

سه شنبه گذشته ساعت8 صبح به همراه اقاجون اينا و خانواده عمو مجيد رفتيم سمت شمال .. يه سفر ديگه و يه حس خوب ديگه از اينكه آرشين با هر سفر كلي چيز ياد ميگيره و كلي بزرگ ميشه... مقصدمون خونه حاج خانوم بود. تو راه يه بار ايستاديم براي صبحونه و تقريبا ساعت 12 بود كه رسيديم.. 3 روز از روزهاي قشنگ 19 ماهگيت رو تو شهر تنكابن گذروندي... تمام روزت به بازي با آ(آرتميس)و نوه هاي خواهر حاج خانوم(ارشيا و ميترا) سپري ميشد.. اولين باري بود كه مدت طولاني تو جمع بچه ها قرار ميگرفتي و كلي شيطوني... و من از اين بابت كلي خوشحالم    بعد از ظهر روز اول رفتيم يه چرخي تو شهر زديم و  برگشتيم خونه. صبح روز دوم رفتيم دريا اين بار ترس زيادي از آب نداشتي و ...
9 مهر 1392

پايان 18 ماهگي شيرين و ورود به 19 ماهگي..

18ماهگيت رو با كلي چيزهاي جديد و دوست داشتني كه ياد گرفتي به دست خاطره ها سپرديم  و حالا 2 روزه كه وارد 19 ماهگي شدي.. امروز واكسن داشتي. صبح با كلي خوشحالي از بابت اينكه داري ميري دد  از خونه رفتي بيرون و غافل از اينكه اين دد همراه با درد واكسنه.. و من و بابايي اگاه از اين قضيه و با يه عالمه حس دلسوزي و ناراحتي مخصوصا با ديدن ذوق و شوق هاي تو ! خلاصه كه رفتيم واكسن زدي و بعد براي اينكه از اون حس و حال بياي بيرون برديمت تاپ بازي.. اين يكي از خاطرات اولين روزهاي 19 ماهگيت بود تا ببينيم روزاي بعد چه اتفاقاتي ميفته! راستي اينم بگم كه چند روزيه موهاي فرفري به قول خودت نانا يا همون ناناز رو كه واقعا نميدونم چجوري بايد مرتبشون كنم...
31 شهريور 1392

كفش سيندرلا

بله...بعد از گم شدن لنگه كفش صورتي تابستونه سيندرلا، بالاخره روز جمعه پيش طي يك عمليات يهويي اقدام براي خريد كفش به عمل اومد تو فروشگاه همش كفشارو نشون ميدادي و ميگفتي اينا! منظورت از اينا بود و همش به خانم فروشنده نگاه ميكردي ومن و باباهادي رو  معرفي ميكردي با اشاره دست ميگفتي:ماجون، بابادي با خريد كفشا هم كلي ذوق كردي.. آرشين واي كه چه زود اينقدر بزرگ شدي اينم كفشاي سفيد خوكشل گوگولي براي شما ...
26 شهريور 1392