آرشين ، دختر خردمند ايراني

آرشين و 26 ماهگي

اين روزها كارتون چارلي و لولا از برنامه هاي مورد علاقت شده  و حتي خيلي وقتا نقششون رو هم بازي ميكنيم شما لولا ميشي و من چارلي   برنامه زبان رو با ياد دادن كلمات دنبال ميكنيم. اميدوارم نتيجه داشته باشه.. با گرم شدن هوا  گردش روزانمون هم شروع شده اميدوارم روزهاي خوبي رو پيش رو داشته باشيم ...
17 ارديبهشت 1393

آرشين جون ژست بگير..

از اونجايي كه دوست دارم باله كار كني هر از گاهي سري به وبهاي مرتبط با اون ميزنم و عكسهاي كوچولوهاي بالرين رو نگاه ميكنم وبعد تويي كه تو روياهاي من داري باله ميرقصي.. چند وقت پيش كه داشتم عكس نگاه ميكردم شما هم پيشم ايستاده بودي و عكسارو كپي كردم و زوم كردم و بهت از نزديك نشون دادم حالا تا ميخوام ازت عكس بندازم و بهت ميگم مثل ني ني ها ژست بگير تمام تلاشت رو ميكني كه يكي از حالت هاي اونارو بگيري اما هنوز پاهاي كوچولوت ياري نميكنن عزيزم. اما چيزي نمونده ديگه!! بزرگ ميشي و پاهات قوي ميشن و اگه دوست داشته باشي حتما يه بالرين عالي ميشي     ...
9 دی 1392

يه تصميم در رابطه با قسمتي از خاطرات كودكي..

امشب لباسهاي گرم سال قبلت رو كه برات كوچك شده بودن اما قابل استفاده بودن رو دادم به زن عمو كيميا كه ببره به يه مركز خيريه كه ميشناسه. يكم دل دل كردم و مردد بودم و دوست داشتم نگهشون دارم.. اما در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه بهتره بدم تا كسي كه نياز داره ازشون استفاده كنه.. مهم داشتن تو هست و خاطرات هم كه با عكسها و فيلم ها ثبت ميشن. كاري كه تصميم گرفتم انجام بدم ارزش بيشتري داشت ...
4 دی 1392

دختر 22 ماهه من!!

  92/10/1 حدود 2 ساعت پيش برده بودمت حموم ميخواستم صورتت رو بشورم بهم گفتي اااا مامان اللاز نكن ديگه دختر خوبي باش! و اينجاست كه ميفهميم رفتار تو انعكاس رفتار ماست   92/10/3   ديروز نهار رفتيم خونه عمو بهروز اينا نذري داشتن كلي با طناز بازي كردي و همش ميگفتي طناز دوستمه با عمو ناصر كه قبلا اصلا ميونه اي نداشتي دوست شده بودي و بهش ميگفتي بزار نهار بخورم بعدا بريم برام بستني برام بخر بابا بيرون بود و وقتي اومد خونه عمو اينا طناز و صدا كردي و با لحن خودت گفتي طناز 1 دقه بيا كارت دارم بشقاب بيار اقا رو هم خيلي دوست داري(چون بهت شكلات ميده ) ديروز وقتي رفتيم خونه مامان بزرگ همش ميگفتي آقا كجاست؟ آقا جونم كو؟ مو...
4 دی 1392

عكس از اواخر 21 ماهگي..

اب بازي، توپ بازي... چقدر كيف ميده... ديروز عصر ازت خواهش كردم با كمك من خونه رو گرد گيري كنيم و تو هم با كمال ميل پذيرفتي يه جايي ميخوندم كه اين كه از بچه ها بخوايم تو كاراي روزانه همراهمون باشن موجب بالا رفتن اعتماد به نفسشون ميشه... بازي هيجان انگيز جنگ توپها ساخته من و تو و باباهادي خيلي خوبه.. توپهاي پلاستيكي سبك رو سمت هم پرتاپ ميكنيم و كلي تخليه انرژي در حال تماشاي دقيقه هاي اول كنسرت ياني هستي كه بچه ها دارن ميخونن ودر آخر ياني دستش رو باز ميكنه تا بچه هارو بغل كنه و ميگه please! وتو هم به تقليد از اون همين كار رو تكرار ميكني و ميگي please و همش ميگي مامان please بزار براي اين كه كاري انجام داده باشيم كه هم ...
26 آذر 1392

درباره تو..

با زبون شيريني كه داري حسابي خودت رو تو دل همه مخصوصا مخصوصا بابايي و آقاجون جا كردي ووروجك همش دورو برشون هستي و خيلي دوسشون داري اونها هم كه ديگه از دوست داشتنشون نگو و نپرس.. خوب مغز بادومي ديگه... وقتي ميريم خونه ماماني اينا همش منتظر بابايي هستي تا با كلي خوراكي وارد شه و بدويي پيشش و بوسش كني و پشت سر هم بپرسي بابايي چي اديدي؟ بوديلا (پفيلا)اديدي؟ بدني(بستني) اديدي؟ و بعد چشماي گرد من كه دوست ندارم به خوراكي عادت كني و از طرفي هم دلم نميخواد وقتي با كلي ذوق و شوق و منتظر عكس العمل تو وارد خونه ميشه ناراحتش كنم به همين دليل حرفي نميزنم كه ناراحت نشه و فقط هر از گاهي غير مستقيم ميگم كه مثلا اين خوراكي خوب نيست و نبايد بخوري يا زياد نخو...
22 آذر 1392

دل نوشته

بسيار خسته ام از روزهايي كه به واسطه شرايط حاكم در طول روزها برنامه هايي كه برات دارم  همه نقش بر آب ميشه و من ميمونم و .. كه به دليل احتراماتي كه قائلم هيچ كدوم رو نميتونم به زبون بيارم! كاش زودتر شرايط عوض شه.. براي من مادر حساس خيلي سخته كه كل برنامه هام و تمام تلاشهاي روزانم براي رشد تو فقط توي ذهنم باقي بمونه و نتونم عمليشون كنم آرشين اين روزها خيلي دلگيرم .. حتما در آينده از اين روزها برات خواهم گفت... الانم يكي از همون ساعاته كه كلي برنامه داشتم و ..!!! ...
16 آذر 1392

ديروز و امروز ما

ديروز ظهر باهم داشتيم عكساي تولد باباهادي و مامان فرحناز رو نگاه ميكرديم كه گفتي كيك ميخوام و بعد يادت رفت و ديگه حرفي نزدي. عصر در حال تماشاي سي دي زبان انگليسي بودي كه باز كيك ديدي و با گريه دويدي سمت من كه پاي نت نشسته بودم گفتي من كيك ميخوام منم سريع زنگ زدم به باباهادي و گوشي دادم بهت گفتم به باباهادي بگو لطفا برام كيك بخر به بابايي گفتيم و منتظر تا شب كه اين كيك خوشمزه روبرات آورد كلي خوشحال شدي ديروز عصر كلي قطار بازي كرديم عروسكاي حمومت رو سوار حلقه هايي كرديم كه با نخ به هم وصلشون كرده بوديم امروز صبح هم ديدم هوا خوبه و ميشه يه گشتي بيرون از خونه بزنيم آمادت كردم و با هم رفتيم پارك و 1 ساعتي بيرون بوديم و بعد برگشتيم خو...
6 آذر 1392

تبديل به نوشته...

الان تو خوابي و همينطور باباهادي.. اينقدر پاي نت نشستم كلافه شدم. رفتم دور خونه ي كوچولومون يه چرخي زدم و يه سري كار بيهوده از سر بيكاري! بعد دفتر و خودكار و اومدن اين كلمات كه برگرفته از حس اين لحظه هامه روي كاغذ... سرگشته و حيران.. به تو مي نگرم.. به پدرت.. و گه گاهي در آينه به خودم..! به گذشته.. به حال.. و باز به تو و مسير پيش رو...! نمي دانم، من آنقدر بزرگ شده ام كه توانايي پرورش تو را داشته باشم!!! با صلابت و پابرجا .. مانندكاج .. درختي كه همواره سبز است و سبز و سبز... و زيبا و لطيف.. مانند برگ گل.. شايد بهتر باشد اين چنين بپرورم... اما! ...
4 آذر 1392