آرشين ، دختر خردمند ايراني

كاشف كوچولو..

من مادرم ... و حس مادرانه دارم... ديروز با كوچكترين كشفي كه كردي احساس كردم بزرگترين كاشف دنيا هستي... و آن را براي اطرافيان با ذوق فراوان تعريف كردم.. تو  تا متوجه ميشدي كه درباره كشفت صحبت ميكنم با شوق گوشهايت را تيز ميكردي و بعد لبخندي از سر رضايت بر روي لبانت نقش ميبست ... اين شوقت را هر سه مرتبه اي كه تعريف كردم ديدم.. راستي اينقدر درگير حس هاي زيبايمان شدم كه يادم رفت بگويم تو ديروز در حين بازي با رنگ آبي و قرمز، رنگ بنفش را كشف كردي و بلند صدايم كردي مامان ، بنفش!! و من به سرعت خودم را به تو رساندم و درباره كشفت كلي با هم صحبت كرديم و كلي با رنگها بازي كرديم (البته اينبار بازي با رنگها هدفمند بود) ...
26 خرداد 1393

آغاز فصلي جديد در زندگي تو..

دوره ي شير خوارگيت از روز جمعه ظهر 11/ 11 به پايان رسيد. دو سال وابستگي تو به من و من به تو.. از توضيح حسي كه دارم سر باز ميزنم چون قابل توصيف نيست و فقط و فقط بايد مادر باشي و اين حس مادرانه رو درك كني.. از روزي كه شير نخوردي 3 روز ميگذره اينقدر عاقلانه با اين قضيه كنار اومدي كه من و به وجد آوردي.. دخترم.. الان هم مثل 3 ديروز گذشته بغض تو گلومه.. وقتي كلافه گيت رو ميبينم و در عين حال تو همون لحظه حس دلسوزيت رو نسبت بهم كه...، دلم ميخواد هزاران بار در آغوش بگيرمت و ببوسمت و خدارو شكر كنم بخاطر وجود دختر مهربوني مثل تو .. جمله ي معروف مادر دختريمون رو كه مدتيه بهم ميگيم تو هر لحظه ... اينجا با لحن زيباي خودت برات مينويسم: عاشگانه دوست ...
14 بهمن 1392

آموزش زبان

از ديروز برنامه بازي و يادگيري رو شروع كرديم. البته هنوز نه بطور خيلي جدي! بايد از مشاور عزيزمون يك سري راهنمايي بگيرم.. خيلي ذهنم درگير و دار اين آموزشه كه واقعا اگر بشه معركه است...  ديروز از زماني كه بيدار شدي يكي از شعرهايي رو كه از قبل باهاشون آشنايي داشتي برات گذاشتم (heads shoulders) در حين كار كردن  توي آشپز خونه و بازي با شما اين شعر رو گوش ميداديم وكلي لذت ميبردم با تصور اينكه گوشت داره ميشنوه و ميشنوه.. و كلمات داره به ذهنت سپرده ميشه..از اونجايي كه با اين شعر از قبل آشنايي داشتي( از طريق تراشه هاي الماس) زياد روش تمركز نكرديم و رفتيم سراغ يه شعر ديگه (wheels on the bus) در حين انجام كارهاي روزانه و همراهي شيرين تو با ...
25 آذر 1392

مسواك زدن و جايزه

چند وقتي هست كه براي مسواك زدن باهام همراه هستي. هنوز خوب بلد نيستي اما كم كم داري ياد ميگيري 2 شب پيش موقع خواب با تلنگر شما كه با لحن كودكانه ي نانازت گفتي مامان بريم مسواك بزنيم ؟ از جا پريديم براي مسواك زدن اين خيلي خوشحالم كرد.. اين شد كه تصميم گرفتيم براي نهادينه شدن اين عادت خوب برات جايزه بخريم و اين هم جايزه ها   ...
22 آذر 1392

ميكوشيم تا پيشرفتت را ببينيم...

با توجه زيادت به cd زبان انگليسي تراشه ها متوجه شدم كه داري خوب ياد ميگيري و تقريبا مثل زبان فارسي خودمون خيلي چيزهايي كه ميشنوي رو تكرار ميكني ... تو اين مدت همش تو فكر حرف يكي از استاداي دوران دانشگاهم بودم كه ميگفت بچه ي يكي از دوستانش از بچگي با ديدن كارتون هاي زبان انگليسي تو سن 4-5 سالگي تقريبا مسلط به زبان دوم شده بود. اين شد كه وب گردي رو در جهت اطلاعات بيشتر در اين زمينه شروع كردم و رسيدم به وبلاگ www.sos.niniweblog.com و با خوندن مطالب عالي تو وبلاگ ساحل عزيز و رسيدن به اين مهم كه ميتونن راهنماي بسيار خوبي براي من باشن تا من هم مربي خوبي براي تو.. ،با همراهي باباهادي كه اون هم به اندازه من دوست داره رشد تورو ببينه، اين پكيج هارو ...
21 آذر 1392

حس مالكيت، لجبازي

دارم در مورد تو و رفتارهاي اين روزهات مطالعه ميكنم.. ماله منه !!حس مالكيت.. كه مدتيه باهاش روبرو شدم و لجبازي...  كمي مطالعه كردم و حالا راحت ميتونم به خودم و اطرافيان بقبولونم كه تو خسيس نيستي و تو لجباز نيستي و اين يك رفتار ذاتي در تو نيست!!! اين از ويژگي هاي رفتاري يك كودك 2 ساله محسوب ميشه كه ميخواد مالكيتش رو تثبيت كنه و حالا اين من و بابا هستيم كه بايد مواظب رفتارمون باشيم تا اعمال امروز تو كه كاملا عادي هستند و تو فرايند رشد همه ي بچه ها وجود دارند با عملكرد و واكنش اشتباهمون تبديل به رفتار بد نشه! اميدوارم ...
16 آذر 1392

نشانه هايي از بزرگي...

اومدم بگم كه خيلي بزرگ شدي... اونقدر بزرگ كه معناي اخم و لبخند رو كاملا ميفهمي.. اونقدر بزرگ كه معناي اجازه گرفتن رو ميفهمي.. اونقدر بزرگ كه بلدي معذرت خواهي كني.. اونقدر بزرگ كه گوشي رو برميداري و سلام و احوالپرسي ميكني.. اونقدر بزرگ كه وقتي كار اشتباهي انجام ميدي سرت رو ميندازي پايين و نگاهم نميكني.. اونقدر بزرگ كه معني دلتنگي رو ميفهمي وبيان ميكني.. و...و...و... واينها يعني آلارم براي مامان فرحناز ! يعني حواست رو بيشتر از پيش جمع كن.. يعني مواظب باش دير نشه!!!
5 آذر 1392

آرشين داره ياد ميگيره كه...

آرشين داره شمارش رو ياد ميگيره.. مامان :آرشين جون با هم بشماريم، يك.. آرشين : دو دار شيش نوه ده آرشين داره شعر خوندن ياد ميگيره.. آرشين: تاب تاب اباسي، ادا ادين ننازي، اد انازي، ماما جو انازي مامان: يه توپ دارم آرشين: ققلي مامان :سرخ و سفيد و آرشين : ادي مامان:ميزنم زمين آرشين: ابا مامان: نميدوني تا آرشين: داااا مامان: من اين توپ و آرشين:ن با فتحه مامان:مشقام و خوب آرشين:ن با كسره مامان:بابام بهم آرشين:ادي مامان: يه توپ آرشين: ققلي مامان:چشم چشم آرشين: ابو مامان:دماغ و دهن آرشين: ا ددو مامان: حالا بزار دو تا آرشين:دو مامان: موهاش نشه فراموش چوب چوب يه آرشين: ددن مامان: اينم يه گر...
24 شهريور 1392