آرشين ، دختر خردمند ايراني

ایده های تو..

گوشیم و برداشتی یه اهنگ اوردی میگی مامان صبح من و با این اهنگ بیدار کن خودت صدام نکنیا این اهنگ و بذار من بیدار میشم...
5 مرداد 1394

شمال با دوستای جدید..

  امروز سومین روزه که شمال هستیم البته چند ساعت دیگه میخواهیم اماده شیم و برگردیم کرج. چند روز خوبی رو سپری کردیم به همراه عمو محسن و خاله نیلوفر به شما هم بد نگذشت. تجربه زندگی با ادمای جدید!عاشق حسای کودکانتم.. عمو محسن! خاله  نیلوفر! اینها رو خیلی تکرار میکردی تو سرگرم کودکی کردنهات بودی و من به خاطر اینکه ادم بزرگها ناراحت نشن مزاحم کودکی ناب تو میشدم و همش تذکر میدادم ارشین جان خاله رو اذیت نکن!ادم بزرگیم دیگر دنبال به اصطلاح بزرگی کردن!  بزرگی کردنهای مخرب!  همین الان به این فکر میکردم که وقتی برات مینویسم بیشتر متوجه اشتباهات تربیتی میشم باید برات بنویسم بیشتر از قبل..    
12 تير 1394

2 ماه مونده تا ورود به 4 سالگی..

2 ماه دیگه تا تولدت مونده فرفری! 2 ماه دیگه قدم میذاری تو 4 سال! باید کمی فکر کنم و 3 سالگیت رو مرور کنم و برای 4 سالگی که تو راهه فکری بکنم. دوران طلایی زندگیت داره به نصف میرسه 3 سال از 6 سال گذشته. امیدوارم این 6 سال اونقدر پر بار باشه که کل زندگیت رو طلایی کنه و من در آینده های دوری که نزدیک هستن با دیدن زندگی تو هزاران بار شکر گذار خدا باشم... ...
29 دی 1393

آرشین فرفری میگه خودم می تونم..

چند وقتیه هر کاری که میخوای انجام بدی و نیازه که من کمکت کنم اجازه نمیدی و میگی خودم میتونم... از کلی راه، (قصه و شعر)وارد میشم که اجازه بدی کمی کمکت کنم و نتیجه ی مطلوب رو وقتی مسواک میزنی یا حموم میری بدست بیاریم اما اکثرا شکست میخورم و در اخر خودت انجام میدی بماند که کلی حرص میخورم البته تمام سعیم رو میکنم که متوجه نشی. از طرفی هم خوشحالم که داری استقلال بدست میاری و دارم خودم رو قانع میکنم که به راحتی با این قضیه کنار بیام که هم تو این دوره رو خوب بگذرونی و هم خودم اذیت نشم. ...
27 دی 1393

ناگفته ها...

ستاره بازی مدتیه برای کارای خوبی که انجام میدی ستاره میدم و میگم مثلا وقتی 20 تا شد جایزه داری 20 تا ستاره اول رو گرفتی و جایزه اش یه ابرنگ بود. صورت نقاشی شده ی تو با ابرنگ البته مامان وارد نبود عقد دایی 7 دی جشن عقد دایی محمد بود اینم یه عکس با طناز از روز عقد دایی جون گل بازی چند ماه پیش رفته بودیم خونه خاله سمانه با هم رفتیم کتاب فروشی و من برات یک بسته گل برای بازی گرفتم هر از گاهی میاریم و شما باهاش بازی میکنی البته هنوز فقط کف دستت میتونی شکلایی درست کنی که خودت میگی اینا مار یه بارم میگفتی موز هستن کاردستی هر از گاهی تو کنارمی و مشغول بازی منم  یهو میزنه به سرم که یه چیزایی در...
27 دی 1393

پوزش بابت کم نوشتن

خیلی وقته کم و بیش مینویسم!هر از چندی سری به این خونه میزنم اما انگار مغزم خالیه!گرچه روزهامون پر از اتفاق بوده! تو کلی تغییر کردی ... کلی..........چیزی نمونده که 3 سالگیت هم تموم شه. اره 3 سال! تکراریه اگر بخوام بگم انگار همین دیروز بود که ... پس چیزی نمیگم وحتی در موردش فکر هم نمیکنم. به امروز و آینده فکر میکنم و البته نه!!! جرقه ای تو ذهنم میگه: امروز فقط امروز فقط به حال فکر کن.. نگذار گذشته و اینده حال پر ارزش رو ازتون بگیره ! تو لحظه زندگی کن دوستش بدار بیشتر از قبل..  کوچولوت رو از شر دستورهای بی مورد رها کن!  لذت های امروز رو با بایدها و نبایدها ازش نگیر! دارم سعی میکنم که اینجوری باشم.. خدایا این توانایی رو بهم بده لطفا...
22 دی 1393

شاعرکوچولوی من..

همین چند دقیقه پیش توی اتاق من و بابایی خوابیده بودی.. هوا رو به تاریکی و من اومدم تو اتاق با یه بستنی و صدات کردم و گفتم برات سورپرایز دارم. خوشحال شدی و ازم گرفتی. بعد رفتم سمت پنجره که پرده کنار زده شده رو کامل بکشم.. یکدفعه تو گفتی: اینجا یه عصر پاییزی زیباست.. من متعجب نگات کردم و گفتم چی؟ در ادامه گفتی: که ما اینجا زندانی شدیم! و ذهن مشغول من که ایا این رو جایی شنیدی یا حس خودت بود که بیان شد به هر حال نیاز بود که ثبت بشه تا بعدها اگر شاعر شدی بگم که این اولین شعر نوی کوتاه تو بود... ...
5 آذر 1393

تلنگری در یک عصر پاییزی(5:15،93/7/2)

داشتم لباسهای شسته شده رو  روی رخت آویزی که توی تراس بود پهن میکردم و گوشی به دست با مامان شمسی صحبت میکردم. فضای تراس کوچیک و تو توی دست و پام بودی و همش میرفتی و میومدی.. وقتی صحبتم تمام شد با کمی خشم بغلت کردم و گذاشتمت روی تخت.. در تراس رو بستم و با لحنی شاکی و ناراحت گفتم باید بریم حموم. پرسیدی برای چی؟ گفتم: برای اینکه تمیز بشیم. یکدفعه صدای بغض آلود و معصومانه تو به گوشم رسید که گفتی: مامان شما نمیدونی که همیشه باید بخندی!!! تو اون لحظه تلنگری بزرگ بهم خورد و بخاطر رفتار زشتم شرمنده ات شدم.. بغلت کردم و بوسه بارونت کردم و ممنونت شدم که این مهم رو گوشزد کردی.. و بعد تو در ادامه گفتی که میخواستی کمکم کنی اما من نگذاشتم عز...
2 مهر 1393

گذرازسختی های اولیه کودکی تو

می گویند از شیر گرفتن، از پوشک گرفتن و جدا خواباندن کودک از دغدغه های بزرگ مادر در رابطه با کودک است  که برای ما هر سه تمام شدند. تقریبا در پایان 2 سالگی از شیر گرفتمت و در همان زمان بود که در اتاقت خواباندمت. این دو بدون کوچکترین اذیتی از سوی تو به راحتی گذشت. فقط مانده بود بحث پوشک که بسیار ذهنم را درگیر کرده بود و از روی نا آگاهی و با حرف های دیگران از 1 سال و پنج ماهگی خودم را در گیر این مسئله کرده بودم البته تمام سعیم را میکردم که بی هیچ اجبار و تهدید و ... این اموزش هم تمام شود چون بسیار خوانده بودم از تاثیر بد آن روی رفتار کودک... به هر حال تقریبا 3 ماهیست که این اخری هم به اتمام رسید. بدون هیچ فشاری و اجباری روی تو و نه با تهدید...
31 شهريور 1393