آرشين ، دختر خردمند ايراني

دل نوشته

بسيار خسته ام از روزهايي كه به واسطه شرايط حاكم در طول روزها برنامه هايي كه برات دارم  همه نقش بر آب ميشه و من ميمونم و .. كه به دليل احتراماتي كه قائلم هيچ كدوم رو نميتونم به زبون بيارم! كاش زودتر شرايط عوض شه.. براي من مادر حساس خيلي سخته كه كل برنامه هام و تمام تلاشهاي روزانم براي رشد تو فقط توي ذهنم باقي بمونه و نتونم عمليشون كنم آرشين اين روزها خيلي دلگيرم .. حتما در آينده از اين روزها برات خواهم گفت... الانم يكي از همون ساعاته كه كلي برنامه داشتم و ..!!! ...
16 آذر 1392

حس مالكيت، لجبازي

دارم در مورد تو و رفتارهاي اين روزهات مطالعه ميكنم.. ماله منه !!حس مالكيت.. كه مدتيه باهاش روبرو شدم و لجبازي...  كمي مطالعه كردم و حالا راحت ميتونم به خودم و اطرافيان بقبولونم كه تو خسيس نيستي و تو لجباز نيستي و اين يك رفتار ذاتي در تو نيست!!! اين از ويژگي هاي رفتاري يك كودك 2 ساله محسوب ميشه كه ميخواد مالكيتش رو تثبيت كنه و حالا اين من و بابا هستيم كه بايد مواظب رفتارمون باشيم تا اعمال امروز تو كه كاملا عادي هستند و تو فرايند رشد همه ي بچه ها وجود دارند با عملكرد و واكنش اشتباهمون تبديل به رفتار بد نشه! اميدوارم ...
16 آذر 1392

ديروز و امروز ما

ديروز ظهر باهم داشتيم عكساي تولد باباهادي و مامان فرحناز رو نگاه ميكرديم كه گفتي كيك ميخوام و بعد يادت رفت و ديگه حرفي نزدي. عصر در حال تماشاي سي دي زبان انگليسي بودي كه باز كيك ديدي و با گريه دويدي سمت من كه پاي نت نشسته بودم گفتي من كيك ميخوام منم سريع زنگ زدم به باباهادي و گوشي دادم بهت گفتم به باباهادي بگو لطفا برام كيك بخر به بابايي گفتيم و منتظر تا شب كه اين كيك خوشمزه روبرات آورد كلي خوشحال شدي ديروز عصر كلي قطار بازي كرديم عروسكاي حمومت رو سوار حلقه هايي كرديم كه با نخ به هم وصلشون كرده بوديم امروز صبح هم ديدم هوا خوبه و ميشه يه گشتي بيرون از خونه بزنيم آمادت كردم و با هم رفتيم پارك و 1 ساعتي بيرون بوديم و بعد برگشتيم خو...
6 آذر 1392

نشانه هايي از بزرگي...

اومدم بگم كه خيلي بزرگ شدي... اونقدر بزرگ كه معناي اخم و لبخند رو كاملا ميفهمي.. اونقدر بزرگ كه معناي اجازه گرفتن رو ميفهمي.. اونقدر بزرگ كه بلدي معذرت خواهي كني.. اونقدر بزرگ كه گوشي رو برميداري و سلام و احوالپرسي ميكني.. اونقدر بزرگ كه وقتي كار اشتباهي انجام ميدي سرت رو ميندازي پايين و نگاهم نميكني.. اونقدر بزرگ كه معني دلتنگي رو ميفهمي وبيان ميكني.. و...و...و... واينها يعني آلارم براي مامان فرحناز ! يعني حواست رو بيشتر از پيش جمع كن.. يعني مواظب باش دير نشه!!!
5 آذر 1392

تبديل به نوشته...

الان تو خوابي و همينطور باباهادي.. اينقدر پاي نت نشستم كلافه شدم. رفتم دور خونه ي كوچولومون يه چرخي زدم و يه سري كار بيهوده از سر بيكاري! بعد دفتر و خودكار و اومدن اين كلمات كه برگرفته از حس اين لحظه هامه روي كاغذ... سرگشته و حيران.. به تو مي نگرم.. به پدرت.. و گه گاهي در آينه به خودم..! به گذشته.. به حال.. و باز به تو و مسير پيش رو...! نمي دانم، من آنقدر بزرگ شده ام كه توانايي پرورش تو را داشته باشم!!! با صلابت و پابرجا .. مانندكاج .. درختي كه همواره سبز است و سبز و سبز... و زيبا و لطيف.. مانند برگ گل.. شايد بهتر باشد اين چنين بپرورم... اما! ...
4 آذر 1392

اولين سفر سه نفره...

كوچولوي من، تو مدت يك سال و هشت ماهي كه پا تو سياره ي زمين گذاشتي چندين بار مسافرت رفتيم اما اين سفر با سفراي قبلي فرق ميكرد!آخه اين اولين مسافرت سه نفره ي ما بود..يه سفر متفاوت به جزيره ي كيش... شيرين و جذاب و بيادماندني  روز اول:   روز دوم: روز سوم: ...
30 آبان 1392

يه موفقيت بزرگ..

بعد از حدود 7-8 ماهي كه هر چند وقت يكبار كارتهاي تراشه هاي الماس رو مياوردم دم دست تا خوندن رو از طريق بازي بهت آموزش بدم و با نااميدي كارتها رو جمع ميكردم ميذاشتم كنار و دوباره تكرار و باز نااميدي باز تكرار و باز نااميدي... بالاخره امروز شگفت زدم كردي... اصلا باورم نميشد ... چندين بار چند تا كارتي رو كه هميشه باهاشون بازي ميكرديم و همش اشتباه جواب ميدادي ازت پرسيدم و درست خونديشون! اشتباه ميگفتم تا مطمئن شم كه ياد گرفتي و هر بار محكمتر از قبل پاسخ درست ميدادي .. وكلي تشويق از طرف ماماني.. تو ابرا بودم... نميدوني چقدر برام شيرين بود دختركم...شب كه بابايي اومد خونه اين موفقيت بزرگت رو بهش گفتم و اون هم كلي خوشحال شد كلي باهم كارت بازي ...
22 آبان 1392

خريد و شيطنتهاي تو..

بعد از ظهر يكشنبه به قصد خريد براي خونه زديم بيرون .. حال مساعدي نداشتي اما طبق معمول تا اسم بيرون رفتن اومد سر حال شدي. وارد بازار كه شديم با ديدن پله برقي چشمات برق زد و ميديدم كه تمام نگاهت به اونه و منتظري كه  زودتري بري روش خوبه كه سعي كنم در اين جور مواقع خودم رو بزارم جات تابيشتر حست رو درك كنم و همراه شيطنتهات، شيطوني كنم اونروز با وارد شدن تو هر غرفه با كاراي شيرينت توجه همه رو به خودت جلب كردي.. توي اولين غرفه من مشغول برداشتن چيزهايي بودم كه ميخواستم و شما بلند بلند داشتي شعرهاي انگليسي كه با شنيدن مكرر ياد گرفتي با زبون شيرين خودت ميخوندي بدون اينكه كسي متوجه شه كه داري چي ميگي! اينقدر آلودگي صوتي ايجاد كرده بودي كه يك ل...
21 آبان 1392

درباره تو..

مدتيه خيلي از كلمه ي(ادم)خودم استفاده ميكني. داري سعي ميكني مستقل عمل كني. مثلا تمام سعيت رو ميكني كه خودت لباست رو بپوشي... يا اينكه خودت غذا بخوري.. و يا اينكه بهم ميگي اييا با ممو اديده بادي ددنيم(بيا با فرنوش خريده بازي بكنيم)اما وقتي ميام و ميخوام كمكت كنم كه لگو رو درست كنيم اجازه نميدي و ميگي ادم(خودم) منم فقط ميشينم كنارت و تشويقت ميكنم علاقه شديدي به رقص و دست زدن داري همه ميگن در آينده مجلس گرم كن خوبي ميشي تا صداي آهنگ ميشنوي شروع ميكني به رقصيدن و تمام تلاشت رو ميكني كه همه باهات همراهي كنن. برقصن و دست بزنن. تو طول روز كلي باهم خاله بازي ميكنيم. گلي جون رو ميبري پارك، غذا براش درست ميكني، ميخوابونيش، ناز و ...
13 آبان 1392